اینم از اون داستانی که قولشو داده بودم . ولی لطفا نظر یادتون نره ...
ممنونم
بارون میومد .از اون بارون های یک ریز و تند که خیال بند اومدن نداره . انگار خدا شلنگ آسمونو باز کرده بود و میخواست حیات دنیا رو آب و جارو کنه . ولی بد جوری پره های جارو توی چشمای اون میرفت . خودشو توی شال و بارونی مثه ساندویچ نصفه و نیمه پیچیده بود . از زور بارون چشماش باز نمیشد . توی وجودشم داشت بارون میومد . از اینم شدیدتر . توی دنیا بند نبود . به این و اون تنه میزد و رد میشد . فکرش رو که میکرد میدید هیچی سر جای خودش نیست . از بارون چهارم مهر گرفته تا کتابفروش بالاتر از چهارراه . توی ویترین مغازه ها هم همه چی بهم ریخته است ( یا اون چشماش در هم میبینه ؟!) . توی دلش هم آشوب به پا شده بود. قدم ها رو سه تا یکی بر میداره ، تا مگه زودتر برسه و خودشو راحت کنه ...
کجا بود؟ وسط خیابون .. سرشو که بلندکرد چراغ قرمز شده بود و یه عالمه گلوله آتیش بهش حمله کرد ... صدای آژیر بود و ترمز و جیغ تایر ماشین که داشت لیز میخورد و فریاد و یه درد کوچولو .....
فردا چی میگن ؟ یه تیتر کوچک گوشه صفحه حوادث همشهری ، لغزنده بودن جاده ها باز هم حادثه آفرید .... ولی هیچکی نمی گه لغزنده بودن احساسات ، لغزنده بودن افکار ، لغزنده بودن افراد حادثه آفرید ...
هنوز هم بارون میاد ... داره شلاق میزنه رو تن زخمی و خونین خیابون ....
19/دی /84

ز چند و چون دلم شاید تو هیچ نمی دانی !
چرا صدای مرا هیچگاه نمی شنوی؟
مگر تو از ناز و نیاز دل نمی دانی ؟
تو اشک مرا هیچ دیده ای هرگز؟
هوای خاطره ابر است مگر نمی دانی؟
تو یک روز میرسی از راه - میرسی اما
مرا به خاک سپرده اند .... تو هم نمیدانی
خبر به تو میرسد از من - که نیستم دیگر
دلیلش را که میپرسی یعنی نمیدانی
که عشق تو مرا کشت و همین جمله
که هی تکرار میکردم : نمی دانی .... نمی دانی ....
چهارشنبه ۲۴/آبان ماه/ ۸۵
سلام دوستان ببخشید داستانم خیلی طولانی بود .
نشد اینجا بزارم فعلا اینو بخونید و نظر بدید . ممنون.شادزی
کلام دوباره
دوباره خاطره
ترانه
عشق
من !
دوباره حس
گل
پرنده
عشق
من !
منم شقاوتی و بودنی و
اين کلام
من و سلام
من و
هوای يک کلام ....
...
20/3/1385
سلام . ازهمه بابت پیام های پر مهرشون ممنونم ... مخصوصا شیوا!!! خیلی لطف دارین عزیزم .... خب فکر میکنم پست بعدیم یه داستان کوتاه باشه از خودم .. از حالا میگم که آمادگیشو داشته باشین ... شادزی
دنیای عجیبی است . هم تنگ و تاریک و هم بزرگ و درندشت .... هم زیبا و سرخ ، هم تاریک و خاکستری ... و چرک...
دست بر تن خشک و ترک خورده پنجره میسایم ...
چقدر محتاج است به گوشه چشمی از ابر ...
چقدر منتظر است
چقدر بی تاب است ..
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
لب های من
محتاج باران نگاهی است
از سر عشق ....
ابرهای مهربانی کی می رسند ؟ ....
دریچه های پنجره چشمانم خشیده اند به راه تبسم باران
چقدر منتظرند ....
چقدر بی تابند .
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
باز باران
باران
شیشه پنجره را باران نم زد ....
لبان خشکیده اش را بوسید و سیراب کرد .
آه
شیشه های پنجره دل مرا
کی بارانی از راه خواهد رسید و
نم خواهد زد ؟
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
چشمان من براه تو منتظر است
ای باران پر ترنم شب های تاریکی
چشمان من منتظرند .... براه تو .
که از ترنم و شبنم سروده ای و
از ترنم و آواز لبریزی
تو
رنگین کمان هزار رنگ عشق
بر آسمان بی کرانه هستی ، هستی .
2/7/1385

انگيزه اي براي بودنت ميدهم
اما ...
حضور تو معنابخش تمامي لحظه هاي من نبود .
حتي
دستاني ،
وسعت دهنده براي پرواز من نبود .
و نگاه كه مي كنم ،
ميبينم ..
احساس تو ،
تكميل نياز من نبود .
نه....
انگيزه اي مي دهم
براي نبودنت ......!
۱۰/مهر /۱۳۸۵
آرام و بی صدا رد شد ...
درست مثل خواب کوتاه بعد از ظهر.
طفلک
انگار خودش هم می دانست ...
خواب های بعد از ظهر تعبیر ندارند !...
۱/۷/۱۳۸۵
دوباره خاطره
ترانه
عشق
من !
دوباره حس
گل
پرنده
عشق
من !
منم شقاوتی و بودنی و
اين سرود
من و سلام.
من و
هوای يک درود ....
...
20/3/1385
دوباره پرسه های بیقرار
دوباره شوق و عشق و انتظار
...
نپرس کیست
نپرس کجاست .
منم ....
منم که بی هراس میپرم به اوج انتظار
و لحظه لحظه
میکشم و لب به لب
سکوت میکنم ......
دوباره هستم و دوباره
دوباره .....
...............
سلام دوستان . از مرتضی عزیز که این مطلب رو برام فرستاد که تو وبلاگم بزنم ممنونم و معذرت میخام که فرصت دست نداده بود . مطلب بسیار زیبا و جالبی است .
راستی این آقای مهربون وبلاگ یوونتوس رو برای فوتبال دوستان دارند . لینکشون موجوده . بخونید و لذت ببرید...
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ،غم،غرور،عشق و.. روزي خبر رسيد كه بزودي جزيره به زير آب فرو خواهد رفت ، پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود...
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت : خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد !
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست . عشق گفت : لطفآ كمك كن و مرا با خود ببر. غرور گفت : نمي توانم تمام بدنت خيس و كثيف شده قايقم را كثيف مي كني .
غم در نزديكي عشق بود پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم غم با صدايي حزن آلود گفت : آه عشق من خيلي ناراحتم احتياج دارم تا تنها باشم ...
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد!...
ناگهان صدايي مسن گفت بيا عشق من تو را خواهم برد . عشق انقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را به قايق او رساند و جزيره را ترك كرد . وقتي به خشكي رسيدند ، پير مرد به راه خود رفت؛ و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است ! چرا كه او جان عشق را نجات داده بود . عشق از علم پرسيد : او كه بود؟ علم پاسخ داد :او زمان است. عشق گفت :زمان ؟!
اما چرا به من كمك كرد ؟علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است ....
تمام سعي من اين است كه حضوري را رنگ ببخشم
كه سالهاست در كومه اي از تاريخ مدفون شده
خيانت ها را ميزدايم
شهامت ها رخ بر مينمايند .
آه
اي يقين گم شده ام
بازت نمينهم ....
***
حضور را به امنيت رونق ميبخشم
نگاه را به غروبي شكوه
ارغوان چشمانت را رنگ خواهم زد
به شفق.
احساس
آه،
احساس.
دستان خشكيده ات روزي به بار خواهد نشست
خاكستري تنت را رنگ خواهم زد
به بهار .
اميد
آه ،
اميد .