|
اقرار ميكنم گم شده ام در لابه لاي هيچ هاي كهنه
پراكنده و گنگ ميگرديم در برگ برگ اينتقويم باستاني و نوايميمان به هم نميرسد در اين جزيره مغلوب......... بهمن۸۷
+ نوشته شده توسط شیوا در شنبه 1387/11/12 و ساعت
2:55 بعد از ظهر |
روزی پادشاهی به درویشی گفت:
چیزی بگو تا زمان خوشحالی غمگین و زمان غمگینی خوشحالم کند گفت: و اینهم میگذرد.
منتظرم.خسته خسته م.بنویسید برام.
+ نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت
6:0 بعد از ظهر |
سلام
من بعد از سالها اومدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رها برگشتم!!!!!!!!!!!!!!!!! من دختر جوانه باران وپوپکم یک شاخه شکفته احساس کوچکم تا درک کنی مرا کمی آب ، خاک ، نور مثل تولدم ؛تو فکر کن کودکم راهی بجز تبسم و رویش نمانده است من ماهی ام ، سرخ و ملبس به پولکم سنگی بزن به تنگ و رها کن مرا از این قفس که شده محل سکونتم + نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت
5:42 بعد از ظهر |
اینم از اون داستانی که قولشو داده بودم . ولی لطفا نظر یادتون نره ... ممنونم
بارون میومد .از اون بارون های یک ریز و تند که خیال بند اومدن نداره . انگار خدا شلنگ آسمونو باز کرده بود و میخواست حیات دنیا رو آب و جارو کنه . ولی بد جوری پره های جارو توی چشمای اون میرفت . خودشو توی شال و بارونی مثه ساندویچ نصفه و نیمه پیچیده بود . از زور بارون چشماش باز نمیشد . توی وجودشم داشت بارون میومد . از اینم شدیدتر . توی دنیا بند نبود . به این و اون تنه میزد و رد میشد . فکرش رو که میکرد میدید هیچی سر جای خودش نیست . از بارون چهارم مهر گرفته تا کتابفروش بالاتر از چهارراه . توی ویترین مغازه ها هم همه چی بهم ریخته است ( یا اون چشماش در هم میبینه ؟!) . توی دلش هم آشوب به پا شده بود. قدم ها رو سه تا یکی بر میداره ، تا مگه زودتر برسه و خودشو راحت کنه ... کجا بود؟ وسط خیابون .. سرشو که بلندکرد چراغ قرمز شده بود و یه عالمه گلوله آتیش بهش حمله کرد ... صدای آژیر بود و ترمز و جیغ تایر ماشین که داشت لیز میخورد و فریاد و یه درد کوچولو ..... فردا چی میگن ؟ یه تیتر کوچک گوشه صفحه حوادث همشهری ، لغزنده بودن جاده ها باز هم حادثه آفرید .... ولی هیچکی نمی گه لغزنده بودن احساسات ، لغزنده بودن افکار ، لغزنده بودن افراد حادثه آفرید ... هنوز هم بارون میاد ... داره شلاق میزنه رو تن زخمی و خونین خیابون .... 19/دی /84
+ نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 1385/09/13 و ساعت
4:25 بعد از ظهر |
دلم برای تو تنگ است - چرا نمی آئی؟
ز چند و چون دلم شاید تو هیچ نمی دانی ! چرا صدای مرا هیچگاه نمی شنوی؟ مگر تو از ناز و نیاز دل نمی دانی ؟ تو اشک مرا هیچ دیده ای هرگز؟ هوای خاطره ابر است مگر نمی دانی؟ تو یک روز میرسی از راه - میرسی اما مرا به خاک سپرده اند .... تو هم نمیدانی خبر به تو میرسد از من - که نیستم دیگر دلیلش را که میپرسی یعنی نمیدانی که عشق تو مرا کشت و همین جمله که هی تکرار میکردم : نمی دانی .... نمی دانی .... چهارشنبه ۲۴/آبان ماه/ ۸۵ + نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 1385/08/29 و ساعت
1:8 بعد از ظهر |
سلام دوستان ببخشید داستانم خیلی طولانی بود .
کلام دوباره دوباره خاطره ترانه عشق من ! دوباره حس گل پرنده عشق من ! منم شقاوتی و بودنی و اين کلام من و سلام من و هوای يک کلام .... ... 20/3/1385 + نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1385/08/18 و ساعت
10:16 قبل از ظهر |
انگيزه مي خواهي ؟
انگيزه اي براي بودنت ميدهم اما ... حضور تو معنابخش تمامي لحظه هاي من نبود . حتي دستاني ، وسعت دهنده براي پرواز من نبود . و نگاه كه مي كنم ، ميبينم .. احساس تو ، تكميل نياز من نبود . نه.... انگيزه اي مي دهم براي نبودنت ......! ۱۰/مهر /۱۳۸۵ + نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 1385/07/17 و ساعت
10:5 قبل از ظهر |
آدمک ،
آرام و بی صدا رد شد ... درست مثل خواب کوتاه بعد از ظهر. طفلک انگار خودش هم می دانست ... خواب های بعد از ظهر تعبیر ندارند !... ۱/۷/۱۳۸۵ + نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 1385/07/03 و ساعت
1:3 بعد از ظهر |
دوباره خاطره ترانه عشق من ! دوباره حس گل پرنده عشق من !
منم شقاوتی و بودنی و
اين سرود من و سلام. من و هوای يک درود .... ... 20/3/1385 + نوشته شده توسط شیوا در شنبه 1385/06/18 و ساعت
1:29 قبل از ظهر |
|
|